پی حس همون روزام

پی احساس آرامش

همون حسی که این روزا به حد مرگ می خوامش

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/10ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط زهرا | 
گالری آدم و حوا

طراحی و اجرای انواع سفره های عقد، تزئینات میز شام، جایگاه عروس و داماد، میز نامزدی، حنابندان، فروش آئینه و شمعدان، یادبود، انواع تاج و نبم تاج

خوزستان، ماهشهر، فاز ۴، خیابان ابوذر، روبروی آژانس آسمان

تلفن: ۰۹۳۹۹۵۰۲۷۷۶

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/10ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط زهرا | 
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم ان عاشق دیوانه که بودم


در نهانخانه ی جانم گل عشق تو درخشید


باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید


یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم


پر گشودیم و در ان خلوت دل خواسته گشتیم


ساعتی بر لب ان جوی نشستیم


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت


اسمان صاف و شب ارام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ی ماه فرو ریخته در اب


شاخه ها دست بر اورده به مهتاب


شب و صحرا و گل و سنگ


همه دل داده به اواز شباهنگ


یادم امد تو به من گفتی


از این عشق حذر کن


ساعتی چند بر این اب نظر کن


اب ائینه ی عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است


باش فردا که دلت با دگران است


تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن


با تو گفتم حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگر نتوانم ، نتوانم


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد


چون کبوتر لب بام تو نشستم


تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم


باز گفتم که توصیادی و من اهوی دشتم


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


حذر از عشق ندانم ، نتوانم


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید


یادم اید که دگر از تو جدایی نشنیدم


پای در دامن اندوه کشیدم


نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت شب ، ان شب و شب های دگر هم


نگرفتی دگر از عاشق ازرده خبر هم


نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم


بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم


مشیری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/07ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط زهرا | 
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند که مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

چو روزی از آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش بگشا

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/07ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط زهرا | 
نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز وهیچ کسی را

دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز وهر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد   

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم.(قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط زهرا | 

 چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت


 
نامهربان من که به ناز از برم گذشت

 

چون ابر نوبهار بگریم درین چمن 

                                  

 از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت

 

منظور من که منظره افروز عالمی ست 


چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت


آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم 


 
آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت 


 
دریای لطف بودی و من مانده با سراب 

دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت

 
 
منت کش خیال توام کز سر کرم 
                                                      

 همخوابه ی شبم شد و بر بسترم گذشت

 
جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله ، لیک 


دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت 


 
خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید 


هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت

 
 
صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ

 
هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت


خوش سایه روشنی است تماشای یار را

 

 این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت

                                                                (هوشنگ ابتهاج)

                                                            

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط زهرا | 
من بار ها براي تو زندگي کرده ام و مي دانم که تو هرگز

من بار ها براي تو مرده ام و مي دانم که تو هرگز

من عاشقانه مانده ام براي تو براي تو که تو هرگز

صد ها ستاره درخشان در وجود توست که مي بوسمشان صد ها بار

و هزار خورشيد سوزان در وجود من که تو هرگز

تو را براي من ساخته اند براي هميشه من

و مرا براي تو ساخته اند براي گهگاه تو

براي تو که گاهي.....

آه نه براي تو که تو هرگز......

 

پي نوشت : سلام دوستان عزيزم

 من متاسفانه نام شاعر محترم اين شعر رو ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط زهرا | 

داني که چه ها چه ها چه ها مي خواهم؟

وصل تو من بي سروپا مي خواهم

فرياد و فغان و ناله ام داني چيست؟

يعني که تو را تو را تو را مي خواهم!

(ابوسعيد ابوالخير)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط زهرا | 
از واقعه اي تو را خبر خواهم کرد

و آن را به دو حرف مختصر خواهم کرد

با عشق تو در خاک نهان خواهم شد

با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد(ابوسعيد ابوالخير)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط زهرا | 
بايد خردارم شوي تا من خريدارت شوم

وز جان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم

من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران

اول به دست آرم تو را وان گه گرفتارت شوم(رهي معيري)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط زهرا |